![]() |
![]() |
![]() |
سه شنبه 2 مهر 1387، ساعت12:42
سهمیه اول مهرماه
کوه، دعای باران و چتر
زئوکسیس، نقاش یونانی قرن پنجم قبل از میلاد، به تصویری که از یک ساحرهی پیر کشیده بود آنقدر خندید که یکی از رگهاش پاره شد و مرد!
انتظار شبزده
...دوباره میشود آری به باغ گل رویاند
دوباره میشود آری به دشت سبزه نشاند
دوباره میشود از خانههای شاد گذشت
دوباره میشود از کودکان تراته شنید...
خوشم مییاد
از این عبارات شریعتی خوشم مییاد: «دردْ خنده»، «نمیدانم کجای آشنایی که اینجا نیست»!
خلقت دوباره
«بهشتی را که ترک کردم باز میجویم، در آنجا من و عشق و خدا دست در کار توطئهای خواهیم شد تا جهان را از نو طرح کنیم، خلقت را بار دیگر آغاز کنیم...» شریعتی.
سکوت
سرشارم از سکوت...
درد
«در جامعهای که جوانمردی،شرافت و ایثار فضیلت است، انسانهای شایسته کسانی هستند که دردی دارند، با این درد زندگی میگنند و هرگز سخنی از آن به میان نمیآورند...» (از دکتر علی رهنما در مقدمه کتاب مسلمانی در جستجوی ناکجاآباد).
حقیقت و واقعیت
دو تامون اشاره میکنیم به یه پیرهنی و میگیم چه آبی خوشرنگی، و برا هم تائید هم میکنیم. ولی از کجا معلوم که رنگی که تو میبینی همونی باشه که من میبینم؟ شاید اون چیزی که تو میبینی و بهش میگی آبی، رنگ سبزی باشه که من میبینم! در واقع اصلا مهم نیست تو چه میبینی و من چه میبینم، مهم اینه که هر دومون به رنگ یه پیرهن مشخص میگیم آبی!
مبنای عشق افلاطونی
دست نزدن برای از دست ندادن!
لینک به مطلب | نظر شما چیه؟ [6]
شنبه 23 شهریور 1387، ساعت16:05
سهمیه دوم شهریور ماه
افطاری
از چهار ماه پیش میدونستم که سختترین لحظههام، افطارهای ماه رمضون خواهد بود. اولین افطاری ماه رمضون رو دعوت بودم و به خیر گذشت. ولی روز دوم فقط قلبم نترکید... سفره افطار رو مث همون موقعها آماده کرده بودم، دقیقا مث همون موقعها... ولی خونه سوت و کور بود... ولی تو دلم غوغا بود... از خونه زدم بیرون!
دروغ و باور
بعضی وقتها خیلی دوست داریم بعضی دروغهامون رو خودمون باور کنیم و باور میکنیم!
حسادت و عشق
از حسادتهای زنانه عشق میبارد!
سایه
آن شب آمد
آمد در سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت نمیگفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
بر سر مهر نبود
آه، این درد مرا میفرسود:
«او به دل عشق دگر میورزد؟»
گریه سر دادم در دامن او
های هایی که هنوز
تنم از خاطرهاش میلرزد!
بر سرم دست کشید
در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک میدانستم
که دلش با دل من سرد شده ست!
سه گانهی رقص باله
در هر اثری که میسازم، هنر من جاری است و یاد تو...
حرفای دل
گفت: «رفته بودم نماز. بعد نماز، امام جماعت خطبه خوند. خطبهش نامه یه مادری بود که از فقر به نمازگزاران شکایت برده بود. و نوشته بود که بچهش مییاد و از بوی غذای همسایه میگه و اون نمیتونه اون بوها رو هیچ جوری از یاد بچهش ببره...» گفت: «خیلی گریه کردم. تا جا داشتم اشک ریختم...» هنوز هم غم از صداش میبارید. پرسیدم: «چطور؟» گفت:«احساس میکردم، خاطرات پونزده شونزده سال پیش منو داره برام میخونه. بچهی خودم تو اون سالها باز اومد پیش چشمم، و اینکه اون موقعها به خاطر این جور حرفاش چقدر دور از چشماش اشک میریختم! دختر کوچیکم اومد پیش چشمم که یه روز اومده بود پیشم و برام تعریف میکرد که یکی از دوستاش تو مدرسه اومده و بهش گفته که ببین ما با هم دوستیم، هیچ عیبی نداره که تو این مانتوی منو بپوشیها! خیلی نپوشیدمش، کهنه نشده!! و دخترم قبول نکرده بود و دلش شکسته بود و امده بود برا من درد دل میکرد. و چقدر برای من مادر سنگین بود! امروز دوباره همه اشکهایی رو که اون روزا ریخته بودم، دوباره از ته دل ریختم. میدونی، زندگی خیلی اون روزا برامون سخت بود، هنوز هم که خودمو تو اون روزا به یادم مییارم که کاری از دستم ساخته نیست، غم تمام وجودمو میگیره و اشک تو چشام حلقه میزنه...»
لینک به مطلب | نظر شما چیه؟ [5]
دوشنبه 11 شهریور 1387، ساعت23:59
سهمیه شهریورماه
یادی در روز
گاهی وقتها، آدم چشاش پر اشک میشه! اشکی که ناراحت کننده نیست و دل آدمو لطیف میکنه! اشکی که شیرینه...
لحظهای در شب
دلم مث سیر و سرکه میجوشه، منقبض میشه و میگیره و سنگین میشه. اونقده سنگین، انگاری که داره میافته. حالتی شاید شبیه حالت تهوع. سرم گیج میره، نه از اون گیج رفتنها، شاید حسی شبیه بیوزنی و از زمان و مکان بیرون بودن. نفسزدنهام تند میشه، شاید هم دارم نفس نفس میزنم. چشام گرم میشن. بخشهای زیادی از زندگیم، تو یک صدم ثانیه، مث یه فیلم از تو ذهنم رد میشن. ماتم و مبهوت!!! ذهنم قابلیت این ازش صلب میشه که عکسالعمل یا پاسخی از خودش نشون بده...
جملهی تلخی که دوست داشتم بشنوم و دوست دارم که باور کنم...
لینک به مطلب | نظر شما چیه؟ [2]
دوستام

